باران
با گوش جان نشسته ام و گوش میکنم شاید مرا برای همیشه صدا
کنی آری تو آسمانی و من هم کبوترم دل میدهی که از دل خاکم رها
کنی؟ من زخم های بال وپرم خوب میشود،من در هوای تو بپرم خوب
میشود حتی تو یک نظر که نگاهم کنی بس است،یک لحظه شانه های خودت
را عصا کنی.. قد می کشم به وسعت سرو حیاطتان گل می کنم دوباره شبیه
بهارتان من می شود برای تو باشم اگر که تو،یک رکعت عشق پشت سرم
اقتدا کنی حتی بهشت بی تو برایم جهنم است،شوخی که نیست صحبت حوای آدم
است گفتی چقدر خسته شدی از نبودنم..تا کی برای وصل خدا را صدا
کنی؟ هی کوزه شکسته ام و بند میزنی من هی نمی پرم و تو لبخند
میزنی شرمنده ام که جای پریدن،رها شدن باید برای پر زدن من دعا
کنی
او برای صلابت وطنش،در مسیر نبرد افتاده خاطراتش همین سه تا کلمه است،سنگرو خاکریزو سجاده چشمهایش به روی این دنیا ساده و صادقانه بسته شده پشت کرده به هر چه زیبایست،به عصای سفید تن داده خوش به حالش همیشه میگوید مست بودیم توی سنگرها بچه ها اسم سنگر ما را.. سنگر مستهای آزاده هرکه آمد به چشم خود دید آن، دور و بر ها نبود میخانه هیچ جای جهان ندیده کسی دائم الخمر های بی باده گرچه همسنگران مدعی اش ساده ی ساده رنگ عوض کردند او به روی عقیده های خودش روی یک پا هنوز استاده
سلام دوستان خوبم غزلی تازه دارم پر از بغض های دنیای این روزای من که تقدیمش میکنم به بارون شهریور امسال که رویای 17 ساله من رو تبدیل به حقیقت کرد بارون.. اونم اوایل شهریور تصمیم می گیرم که از فردا بمیرم میخواهم از دنیا خودم را پس بگیرم من با طناب دار بالا خواهم آمد از چاه دنیایی که در حلقش اسیرم دیگر نمیخواهم که فردا مثل هر روز بیهوده خودرا در جهان از سر بگیرم بیراه میرفتم تمام عمر را حالا این را که من یک احمقم را میپذیرم حالا که پایان تمام قصه ها تلخ است حالا که باید زنده باشم تا بمیرم حتی اگر باران به شهریور ببارد حاصل نخواهد داد خاکم،من کویرم.. ..................................................................................................................... به تمام ایراد های این شعر کاملا واقفم اما به دلایل شخصی اصلاح نخواهم کرد ممنون از لطف و دقت نظر همه دوستان و امید وارم من رو ببخشید ای کاش که ماه خانه در چاهی داشت این کوچه به برگشتن تو راهی داشت گفتی تو به خاطر خودت میگویی این آب گل آلود مگر ماهی داشت؟؟
............................................................................. خرمشهر آزاد شد. پدرم آزاده. ما پیروز شدیم
مادرم شکست.. هی شکایت نمی کنم تا کی؟،این گناه تو را نمی بخشم چشم پوشیدی از غزلهایم،من نگاه تو را نمی بخشم چشمها را به رویشان بستی.مژه هایت دوباره صف بستند خیل سربازهای چشمت را ،این سپاه تو را نمی بخشم متهم کردی ام چرا گاهی می شوم خیره؟؟ خُب خودت ماهی!! جرم من عشق بود و ثابت شد دادگاه تورا نمی بخشم باد و بوران دوباره در راه است.خشم طوفان دوباره در راه است تنم ازاضطراب می لرزد،جانپناه تو را نمی بخشم قلعه ام را دوباره میسازم،اسب ها را دوباره میتازم هرچه ساکت نشسته ام کافی است.کیش شاه تو را نمی بخشم شهر رنگش پریده بیمار است همه سایه هاش تبدار است خانه بالا می آورد کوچه و از آوار خویش سرشار است از مسیری که ریل می گوید میرود این قطار ناچار است کوه بعدی هم از خودش افتاد ریزعلی تا کجا فداکار است؟ بنشین فرصت زیادی نیست آخرین شیشه.. آخرین بار است ولی من چی بگم؟شعرامو میخونه میگی عطر خودش رو توی شعرا حس نمیکرده میگی هیچی از این شعرا نمیفهمه،نمیدونه! مگه میشه ندونه کی دوسش داره؟! مگه میشه نفهمه؟ اون خبر داره حالا گیریم شعرا رو بخونه سرسری رد شه شما چشمی رو میشناسین که رازی رو نگه داره؟ یه وقتایی آدم دوره نمیتونه چشاش محکوم هاشوره نمیتونه یه وقتا زندگی دستاتو میبنده یه وقتا آدمی حواش مغروره نمیتونه نمیدونی چقد سخته یه حرفی رو دلت باشه همین که اون دوست داره تموم مشکلت باشه تو هرجا بذر بکاری همونجا خوشکسالی شه تو تابستون فقط آفت تموم حاصلت باشه نمیدونم زبونم لال میترسم... یکی از را بیاد دستاشو...میترسم نگو من پیششم ددستای من بستست من از دستای تو دستاش میترسم همین امروز میبینم شبی که تور پوشیده قشنگیشو به جای من به چشم دیگه بخشیده همین امروز میبینم یکی از غصه دق کرده شبیح خودکشی رفته خودش روهم نبخشیده چشم به هم زدیم و سال 89 هم به اسفند رسید امید وارم سال خوبی پشت سر گذاشته باشید و سال بهتری پیش رو داشته باشید.. سه شنبه گذشته به مراسم اختتامیه شعر فجر دعوت بودم ومزد 5 صبح بیدار شدن و خیس شدن زیر بارون شدید وقشنگ اون روز تهران رو گرفتم. چرا که شاهد عجیب ترین اتفاق تاریخ جشنواره های می تونم بگم دنیا بودم !!!و دیگه شاهد چنین اتفاقی نخواهم بود مگر باز در کشور عزیزم جمهوری اسلامی ایران دوستان خوبم در جشنواره امسال که اولین تجربه حضور من هم بود. درشعر کلاسیک از نظر کمیته محترم داوران هیچکس شایسته مقام اول! نبود و جایزه نفر دوم نیز مشترکن به دو نفر اهدا شد!! در شعر نو و نیمایی هم به همین ترتیب از نظر کمیته داوران هیچکس شایسته مقام اول نبون واز همه جالب تر این که در قالب سرود و ترانه از نظر کمیته محترم داوران هیچکس شایسته مقام اول نبود و همچنین هیچکس شایسته مقام دوم هم نبود و هیچکس شایسته مقام سوم هم نبود و از چهار نفر به ترتیب حروف الفبا تجلیل شد!!!!!!!! و این توهینی است به شعر این سرزمین و حالا چند سوال که از آن روز مدام از خودم میپرسم یک:جایزه ی 20 سکه بهار آزادی برای نفر اول زیاد بوده؟ دو:کمیته محترم داوران نمیداند دوم بعد از اول است؟ سه:کمیته محترم داوران :کسی را از خود برتر نمیدانند وبا زبان بی زبانی رتبه های اول را به خود اختصاص دادند؟ چهار:واقعا جشنواره بود؟یا فقط بازی خداحافظی علی معلم؟ دوستان لطفا به این سوالات پاسخ بدهید وباز یک غزل.. من سیب خوردم پس چرا ما هر دو را باهم...؟!! حوای من یک بی گناه پاک و معصوم است اما خدا فرمود نه! تا آخرش با هم من اشتباه فاحشم این آفرینش بود اصلا چرا آدم؟ چرا آدم؟؟ چرا آدم؟! این جمله ها را گفت و ما را روی خاک انداخت تو گریه می کردی و من هم غصه می خوردم گفتم تو راهت را جدا کن، توبه کن،برگرد خندیدی و گفتی که من هم سیب می خواهم این روزهای بی حضورم را تحمل کن این دشمنان گنگ وکورم را تحمل کن من سالها دورازآنجا درد می گفتم این شعرهای مرده شورم را تحمل کن از من برایت قاب عکسی روی دیواراست طرز نگاه پرغرورم را تحمل کن من را سوار بادهای کوچه باورکن پس کوچه های بی عبورم را تحمل کن اینجا کنارموجهای پرهیاهو؛یم آنجا اتاق سوت وکورم را تحمل کن حیران شدند قبله نماها چه می کنی؟ با چشمهای مسخ تماشا چه می کنی؟ جادوی رقص موی تو در بادها دگر باطل نمی شود که...مبادا !!چه می کنی؟! ماهی پلنگ را تو به اینجا کشانده ای افتاده ای به جان غزلها،چه می کنی.. میریزد عشق بازی موی تو با نسیم یک آبرو به وسعت دریا چه می کنی؟؟! لبخند؟ نه! نه!! نزنی وای.. وای.. وای... حیران شدند قبله نماها چه می کنی... تا آینه های عشق زنگار زدند دستان هوس روح مرا دار زدند پروانه برای نور تا آتش رفت گلها ضربان مرگ را جار زدند تا بوی چمن را به غنیمت بردند بر غیرت باغ طعنه بسیار زدند گفتند بگو لاله کجا پنهان است بر پشت چمن ترکه اقرار زدند وقتی که خزان مرگ بارید به دشت اطراف بهار بیشه دیوار زدند پیچک چو کفن به لاله ها می پیچید بر پیچک باغ تهمت مار زدند بی شک ردیف و قافیه اش ناز می شود گلها دوباره رو به شکفتن می آورند درها به جرم بسته شدن باز می شوند حرف کمی که نیست تو لبخند می زنی بغض گلوی پنجره آواز می شود (تو آمدی شکوفه امید پا گرفت) یکباره با حضور تو اعجاز می شود امن است آسمان، شب از اینجا پریده است یعنی دوباره نوبت پرواز می شود... خیس است کمی موی پریشان زیبا است هی، ساز بزن که رقص باران زیبا است آرام تر از همیشه باید...، بی چتر باران که ببارد این خیابان زیبا است چندیست مثل ثانیه ها لنگ میزنم هی بیخودی به هرکه شود زنگ میزنم تنهاتر از همیشه شدم مثل یک اسیر زورم نمیرسد به قفس چنگ میزنم روز سوم غزلم بوی تو را حس کردست قلب من عشق نه،جادوی تو را حس کردست ماه یک سایه ی خوش رنگ از ابروی شماست آسمان سایه ی ابروی تو را حس کردست باید تو را دوباره بسازم در این جهان یا پر زنم به سوی تو در اوج بیکران هی زور میزنم و به وصلت نمی رسم {حالم بد است چون زن در حال زایمان} من ميروم تمام شد اين عاشقانه ها بيزارم از حضور تو در اين ترانه ها پاييز از تمام خودم کوچ ميکنم از بچگانه های تو از اين بهانه ها بد کرده ای به من چه بگويم نمی شود شايسته نيست گفتن اين محرمانه ها پاييز با عروس درختان غرق زر داماد می شوم پدر نوجوانه ها پاييز سرو جنگلمان بغض می کند چشمش به راه مانده ته بيکرانه ها فرياد ميزند که پرستو سفر بخير تاج سرند بر سر ما آشيانه ها دشت مغان برای تو دلتنگ می شود سارای جاودان شده در رودخانه ها یا خدا باشم و هی پشت و پناهت باشم شب گیسوی تو سرد است ولی می ارزد ماه من عکس تو کافی است که چاهت باشم من خدا ،آینه،یا چاه چه فرقی دارد؟ افتخاری است که در خدمت ماهت باشم جنگ سختی است سر کشور چشمت،وطنم حق من نیست که سرباز سپاهت باشم؟ خبر مرگ من از جنگ بیاید شاید یک دمت یاد من و باز دم آهت باشم جای کولی خودش برقصد و رقص جمعمان را دوباره جان بدهد تو هم امشب کنار من هستی،کاشکی تو هم کمی بخوری رنگ ورویت قشنگ تر بشود چشمهایت خودی نشان بدهد مست باشی چقدر می چسبد پیش چشمم تلو تلو بخوری شعر هم بخوانی از من اگر خنده هایت کمی امان بدهد بعد وقتی که از تو میپرسم راستی عاشقی؟و عاشق کی؟ هی بخندی به جای پاسخ و بعد دستهایت مرا نشان بدهد بعد من هم زشوق گریه کنم گو شه ای در حیاط بنشنم باد مطرب شود درختان را،شاخه ها را تکان تکان بدهد من وتو در کنار هم باشیم .آرزویی که در غزل گنجید کاشکی مثل این غزل چندی زندگی هم به من زمان بدهد چند روزی است که با ساز و صدایم قهرم گنگ و بی حوصله با حال وهوایم قهرم با صدایت که از آن دور مرا میخواند با خودم هم که چرا بند به پایم قهرم از در خانه ی تان رد نشدم بعد از تو دیگر امید نبندی که بیایم! قهرم شاید این بار به هر منظره ای بر بخورد اینکه من با همه ی پنجره هایم قهرم سالها رازونیازم همه بی پاسخ ماند با خدایم نه ، که با قبله نمایم قهرم چندی گذشته رفته ای اما هنوزهم... چندیست جای خا لیت اینجا هنوزهم... این نامه را برای تو هی،پاره می کنم درنامه ام نگفته ام این را هنوزهم... من مانده ام تو رفته ای اما خدا کند.. من درک می کنم که تو از ما هنوزهم... باید کمی برای تو من درد ودل کنم سنگ صبور،می شود آیا هنوزهم؟... هرلحظه در خیال من اینجا نشسته ای هر لحظه با خیال تو حتی هنوزهم... هی سعی می کنم که تو را دراتاق من حسی دوباره تازه کند تا هنوزهم... فهمیده ام که دوست نداری از این به بعد... باران که قید باغچه ها را نمیزند! باران قرار بود بباری از این به بعد تا کوچه از حضور شما مفتخر شود باید دوباره یاس بکاری از این به بعد یخهای قله های غرور آب میشود در دشت های سبز تو جاری از این به بعد چیزی نمانده است از آن روزها بجز یک زخم چرک کرده کاری از این به بعد باید تو هم برای خودت زندگی کنی جز انتظار مانده چه کاری از این به بعد.. این روزها برای تو خوابم نمی برد گفتم سکوت کن و پشیمان شدم ببین در غربت صدای تو خوابم نمی برد فریاد کن، بزن بشکن این سکوت را من بی سروصدای تو خوابم نمی برد این روزها حقیقاٌ از ترس مرگ هم ، :پایان ماجرای تو خوابم نمی برد یک شب تو اخم کردی و بم قرق خواب بود می ترسم از بلای تو خوابم نمی برد
| Design By : Mihantheme |


